loading...

بنویس

جملات زیبا، توصیفات جدید ، شخصیت پردازی‌های جذاب و صحنه سازی‌ها ماهرانه از کتاب‌هایی که خوانده‌ام

بازدید : 783
سه شنبه 19 اسفند 1398 زمان : 4:26
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بنویس

بنویس

معرفی کوتاه:

این کتاب مجموعه سه داستان کوتاه و بلند از نویسنده قهّار و خوش قلم ایران است. داستان‌های کجا میری ننه امرو؟ ؛ دیدار و بازگشت. انتشارات معین این کتاب را به چاپ رسانده است.

جملاتی زیبا از کتاب:

چراغ راهنمایی چقدر طول کشیده بود هووف! یک لحظه فکر کرده بود که پاهاش مثل دو بادنجان پخته، تو چرم داغ کفش‌ها ورم کرده است . بوق، بوق، بوق! (شروع داستان دیدار ص۴۹)

سواری، خلوت اتوبوس را و خلوت سه‌راهی را آشفته می‌کند. زنی بیدار می‌شود، شیشه پنجره را پس می‌کشد. مردی، خواب زده غُر می‌زند. زن شیشه را می‌بندد. صدای اتوبوس جان می‌گیرد. کنار جاده، ردیف درختان سیاهی می‌زند. (داستان دیدار ص۷۱)

باغ حاج تقی سرشار از عطر سبزه بود. عطر نخل، طلع نخل ، شبدر درو شده و جالیزهای گرمک و بته‌های گسترده دستنبو و طعم کال خیار. تلمبه می‌کوفت و آب کف می‌کرد. ( داستان دیدار ص۷۲)

مطالب بیشتر:

حماسه تپه برهانی / سیدحمیدرضا طالقانی

بازدید : 583
شنبه 16 اسفند 1398 زمان : 20:26
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بنویس

بنویس

معرفی کوتاه:

این کتاب روایت تجربه‌ای نزدیک به مرگ است. راوی که می‌خواهد ناشناس بماند، دیده‌ها و شنیده‌های خود را در سه دقیقه مرگش نقل می‌کند، بسیار آموزنده است و با تمام آیات و روایات مربوط به معاد و قیامت انطباق کامل دارد.

برای هر یک از ما مطالعه این کتاب تجربه‌ای فوق‌العاده مهم و اثرگذار است، هر کس مناسب حالش! باید بخوانیم و بر زندگی گذشته خود تطبیق دهیم و اشک بریزیم و آه حسرت بکشیم که چگونه فرصت‌ها را از دست داده‌ایم و می‌دهیم.

جملاتی زیبا و مهم از کتاب:

معمولا وجود نورانی می‌پرسد که: با عمر خود چه کرده‌ای؟ تقریبا همه کسانی که این مرحله را می‌گذرانند، با این عقیده به زندگی بار می‌گردند که مهمترین کار در زندگیشان، عشق و محبت به خدا و بندگان خداست و پس از آن علم و ... (ص۹)

فشار روحی شدیدی داشتم. کم مانده بود دق کنم. نابودی همه ثروت معنوی‌ام را به چشم می‌دیدم. نمی‌دانستم چه کنم. هر چه شوخی کرده بودم اینجا جدی جدی ثبت شده بود. (ص۲۷)

ای کاش کسی بود که می‌توانستم گناهانم را به گردن او بیاندازم و اعمال خوبش را بگیرم! اما هر چه می‌گذشت بدتر می‌شد. جوان پشت میز ادامه داد: وقتی اعمال شما بوی ریا بدهد پیش خدا ارزشی ندارد. کاری که غیر خدا در آن شریک باشد به درد همان شریک می‌خورد. اعمال خالصت را نشان بده تا کار شما سریع حل شود. (ص۲۹)

خلاصه پس از التماس‌های من، ثواب دو سال عبادت‌های مرا برداشتند و در نامه عمل سید قرار دادند تا از من راضی شود. دو سال نمازی که بیشتر به جماعت بود. دو سال عبادتم را دادم به خاطر اذیت و آزار یک مومن! (ص۳۵)

بنده خدا این پیرمرد، خیلی ناراحت و افسرده شد، اما چاره‌ای نداشت. ثواب یک وقف بزرگ را به خاطر یک تهمت داد و رفت سمت بهشت برزخی. برای تهمت به یک نوجوان، یک حسینیّه را که بااخلاص وقف کرده بود، داد و رفت! (ص۳۸)

جوان پشت میز به من گفت: آن عقرب مأمور بود تو را بکشد. اما صدقه‌ای که آن روز دادی مرگ تو را عقب انداخت! همان لحظه فیلم مربوط به آن صدقه را دیدم ... (ص۴۴)

جوان پشت میز، وقتی عشق و علاقه من را به شهادت دید جمله‌ای بیان کرد که خیلی برایم عجیب بود. او گفت: « اگر علاقمند باشی و برای شما شهادت نوشته باشند، هر نگاه حرامی‌که شما داشته باشید، شش ماه شهادت شما را به عقب می‌اندازد ... » (ص۵۰)

در لحظات بررسی اعمال، ماجرای درگیری در قبرستان بقیع را به من نشان دادند و گفتند: شما خالصانه و فقط به عشق مولا علی علیه السلام با آن مأمور درگیر شدی و کتف شما آسیب دید. برای همین ثواب جانبازی در رکاب مولا علی علیه السلام در نامه عمل شما ثبت شده است. (ص۵۷)

این ماجرا و کتک خوردن به ناحق من، در نامه اعمال نوشته شده بود. به جوان پشت میز گفتم: من چطور باید حقم را از آن شهید بگیرم؟ او در مورد من زود قضاوت کرد.

او گفت: « لازم نیست که آن شهید به اینجا بیاید. من اجازه دارم آنقدر از گناهان تو ببخشم تا از آن شهید راضی شوی.» (ص۶۰)

اما در آن سوی هستی مشاهده کردم که هر بار انسان در کنار خانواده و همسر خود قرار می‌گیرد، خیرات و برکات الهی بر او نازل می‌گردد. برای همین است که پیامبر اسلام فرمودند: در پیشگاه خداوند تعالی، نشستن مرد در کنار همسر خود، از اعتکاف در مسجد من در مدینه محبوب‌تر است.(بحارالانوار ج۱۰۴ ص۱۳۲) (ص۶۵)

به جوان پشت میز اشاره کردم و گفتم: چکار می‌توانم بکنم که من هم توفیق شهادت داشته باشم.

او هم اشاره کرد و گفت: «در زمان غیبت امام عصر (عج) زعامت و رهبری شیعه با ولی فقیه است. پرچم اسلام به دست اوست.» همان لحظه تصویری از رهبری را دیدم. عجیب اینکه افراد بسیاری که آن‌ها را می‌شناختم در اطراف رهبر بودند و تلاش می‌کردند تا به ایشان صدمه بزنند اما نمی‌توانستند! ... مسئولینی که روزگاری برای خودشان، کسی بودند و با خدم و حشم فراوان مشغول گذارن زندگی بودند، حالا غرق در گرفتاری بودند و به همه التماس می‌کردند. (ص۶۸)

جوان گفت: آنچه حضرت حق از طریق معصومین برای شما فرستاده است، در درجه اول زندگی دنیایی شما را آباد می‌کند و بعد آخرت را می‌سازد. مثلا به من گفتند: اگر آن رابطه پیامکی با نامحرم را ادامه می‌دادی، گناه بزرگی در نامه عملت ثبت می‌شد و زندگی دنیایی تو را تحت الشعاع قرار می‌داد. (ص۶۹)

نه فقط ایشان(حضرت زهرا سلام الله علیها) که تمام معصومین را در آنجا مشاهده کردم! برای یک شیعه خیلی سخت است که زمان بررسی اعمال، امامان معصوم علیهم السلام در کنارش باشند و شاهد اشتباهات و گناهانش باشند. از اینکه برخی اعمال من، معصومین را ناراحت می‌کرد، می‌خواستم از خجالت آب شوم... (ص۶۹)

مطالب بیشتر:

آنک آن یتیم نظر کرده / محمدرضا سرشار

آه با شین / محمدکاظم مزینانی

لحظه‌های انقلاب / محمود گلابدره‌یی

بازدید : 656
شنبه 16 اسفند 1398 زمان : 20:26
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بنویس

بنویس

معرفی کوتاه:

در شعله‌های آب رمانی با موضوع دفاع مقدس است از سید مرتضی مردیها که در ۳۷۸ صفحه و توسط انتشارات علم در سال ۱۳۷۹ به چاپ رسیده است.

سید مرتضی مردیها نویسنده، فیلسوف، روزنامه نگار و مترجم ایرانی است. او استاد فلسفه و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی بود. مردیها مدیر گروه اندیشه روزنامه جامعه بود و با روزنامه‌های توس و نشاط نیز همکاری داشت. او در فروردین ماه سال ۱۳۸۹ از دانشگاه علامه طباطبایی اخراج شد و در مهرماه ۱۳۹۰ به فرانسه مهاجرت کرد. مردیها هم اکنون در مؤسسه مطالعات پیشرفته ردکلیف مشغول پژوهش است .

جملاتی زیبا از کتاب:

صدای یأس آلود کلاشنیکفی که روز زمین می‌افتاد، سه بار تکرار شد.‌هاشم از پشت نخل بیرون خزید. عبّود از سر دیوار جست زد و من هم آرام از پشت بشکه برخاستم. (ص۲۳)

خوشک خوشک ، خسته وار به سمت پل می‌خزیدیم. حرارت و لحن عبّود مرا کشان کشان به عقب برد و وصلم کرد به آن داستان سرایی‌های دیگرش. صدا همان صدا بود و سیما همان سیما. صدایی خش دار و گیرا و صورتی سبزه و استخوانی که همیشه دوکشاله عرق از شقیقه‌هایش راه به روی بناگوش می‌کشید. (ص۶۴)

هر کس شکل و شمایلی دارد و قد و قامتی و لابد گذشته‌ای و سابقه‌ای. اما الان همه با هم‌اند. درهم‌اند. فرشی با زمینه واحد، اما نقش‌های مختلف. یکی اضطراب، یکی اطمینان. یکی بی‌خیال، یکی خوش خیال. یکی رگ جانش به چای و سیگار بسته، یکی شام و نهار را هم از یاد برده. یکی اشک‌های فراق و دلتنگی غربت را هم لابه لای اشک‌های مناجات خالی می‌کند، یک نه این به چشمش اشک می‌آورد، نه آن. با این همه ، همه رزمنده‌‌اند. قیافه‌ها همه ناآراسته، نگران سرنوشت. (ص۸۶)

سایه‌ها به طرف شرق کش می‌آمد. آهنج تیربار را باز کرده بود و داشت تمیزش می‌کرد. با حوصله، تمامی‌سر و سوراخ‌ها و گوشه و کنارش را با کهنه آغشته به گازوئیل می‌شست. و سیگاری کنار لبش. یک پلکش هم نیم بسته، از شکنجه دود سیگار. (ص۱۱۱)

مطالب بیشتر:

کمیک استریپ‌های شهاب / علی آرمین

دشت شقایق‌ها / محمد رضا بایرامی

خاطرات شهدا

بازدید : 482
شنبه 16 اسفند 1398 زمان : 20:26
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بنویس

بنویس

معرفی کوتاه:

این رمان که توسط انتشارات نیلوفر به چاپ رسیده ، برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۳ بنیاد گلشیری شده است. داستانی است که میان خیال و واقعیت می‌گذرد و زندگی شخصی به بن بست رسیده و عاصی را روایت می‌کند که پس از پایان دانشگاه به اجبار با همسر جوانش ، به گوشه‌‌‌ای پرت و کوهستانی ، منتقل و درآن محیط با مشاهده نارسایی‌ها و مشکلات خانوادگی به تعارض می‌رسد .
از آن‌جا که رمان در روایتی واقعی و وهم‌آلود در نوسان است نمی‌توان خط داستانی سرراستی از آن بازگو کرد .
رمان با این جمله شروع می‌شود :
(خیلی ساده، مهندس کامران خسروی در یک سانحه رانندگی کشته می‌شود )
این جمله از خاطر مهندس کامران خسروی می‌گذرد.

جملاتی زیبا از کتاب:

هوا تاریک شده بود که بیدار شد. لامپ را روشن کرد و دید یک ردیف مورچه‌ی ریز به پوست طالبی‌ها هجوم آورده‌اند، از سر و کول هم بالا می‌روند. به سینی دست نزد. (ص۸۸)

به مورچه‌ها سر زد، برایشان سوسک شکار کرد، گل‌ها را آب داد و اشتها نداشت که شام بخورد. پای پنجره ایستاد و به درد دندانش اهمیت نداد. (ص۱۱۰)

تعجب کرد از پیرمرد و پسربچه‌ای که زیر آفتاب داغ با هم ادای فوتبال بازی درمی‌آوردند. پسربچه اصرار می‌کرد به پیرمرد لایی بدهد. پیرمرد پاها را به هم چسبانده بود و تقلا می‌کرد لایی نخورد. پشتش را از سکوی داغ جدا کرد و درِ نوشابه را چرخاند، به صدای پسس آن گوش داد. (ص۱۲۹)

یکی از بال‌هایش را گرفت و کند، بعد رهایش کرد روی میز تا با یک بال بپرد. لبخندزنان ذره‌ای مربا برای مورچه‌ها توی سینی گذاشت، برگشت تک بال مگس را به انگشت گرفت، برد توی مربا فرو کرد و به تقلاهای همچنانِ مگس زل زد. (ص۱۴۷)

مطالب بیشتر:

تعداد صفحات : 0

آمار سایت
  • کل مطالب : 8
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 2
  • باردید دیروز : 4
  • بازدید کننده دیروز : 5
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 64
  • بازدید ماه : 39
  • بازدید سال : 1109
  • بازدید کلی : 14205
  • کدهای اختصاصی